تبلیغات
مرجع داستان فارسی

حکایت درویش و مردم آزار

حکایت

مردم آزاری را حکایت کنند که سنگی بر سر صالحی زد . درویش را مجال(فرصت)

انتقام نبود.

سنگ را نگاه همی داشت تا زمانی که ملک(فرمانروا) را بر آن لشکری(مرم

آزار) خشم آمد و {او را} درچاه کرد .

درویش اندر آمد و سنگ در سرش کوفت . گفتا: تو کیستی و مرا این سنگ چرا زدی؟

گفت : من فلانم و این همان سنگ است که در فلان تاریخ بر سر من زدی . گفت :

چندین روزگار(در این مدت) کجا بودی؟ گفت : از جاهت اندیشه همی کردم، اکنون که

در چاهت دیدم فرصت غنیمت دانستم.

ناسزایى را که بینى بخت یار(خوش شانس)

عاقلان تسلیم آردند اختیار

چون ندارى ناخن درنده تیز (قدرت برای مبارزه نداری)

با ددان آن به ، که کم گیرى ستیز

هر که با پولاد بازو، پنجه کرد (ستیز کرد)

ساعد مسكین خود را رنجه کرد

باش تا دستش ببندد روزگار

پس به کام دوستان مغزش برآر

* * * *

- برگرفته از کتاب گلستان سعدی -

نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 15 اردیبهشت 1390    | توسط: مصطفی زربافی    | طبقه بندی: داستانهای بوستان و گلستان،     | نظرات شما()

توصیه های امام حسین(ع) به یک گناهکار

توصیه های امام حسین(ع) به یک گناهکار

مردى خدمت امام حسین علیه السلام رسید، و عرض كرد كه شخص ‍ گنه كارى

هستم و نمى توانم خود را از معصیت نگهدارم ، لذا نیازمند نصایح آن حضرت مى

باشم . امام علیه السلام فرمودند:

پنج كار را انجام بده ، بعد هر گناهى مى خواهى بكن !

اول : روزى خدا را نخور، هر گناهى مایلى بكن !

دوم : از ولایت خدا خارج شو، هر گناهى مى خواهى بكن !

سوم : جایى را پیدا كن كه خدا تو را نبیند، سپس هر گناهى مى خواهى بكن !

چهارم : وقتى ملك الموت براى قبض روح تو آمد اگر توانستى او را از خودت دور كن و

بعد هر گناهى مى خواهى بكن !

پنجم : وقتى مالك دوزخ تو را داخل جهنم كرد، اگر امكان داشت داخل نشو و آن گاه

هر گناهى مایلى انجام بده !

- برگرفته از کتاب داستانهاى بحارالانوار جلد 1 -(اثر محمود ناصری)

نوشته شده در تاریخ سه شنبه 6 اردیبهشت 1390    | توسط: مصطفی زربافی    | طبقه بندی: داستان های مذهبی،     | نظرات شما()

حکایتی در مورد گریه برای امام حسین (ع)

حکایتی در مورد گریه برای امام حسین (ع)

 

هنگامى كه پیامبر صلى الله علیه و آله وسلم شهادت حسین علیه السلام و سایر

مصیبت هاى او را به دختر خود، خبر داد؛ فاطمه علیهاالسلام سخت گریه نمود و

عرض كرد:

- پدر جان ! این گرفتارى چه زمانى رخ مى دهد؟

رسول خدا فرمود:

- زمانى كه من و تو و على در دنیا نباشیم .

آن گاه گریه فاطمه شدیدتر شد. عرض كرد:

- چه كسى بر حسینم گریه مى كند، و به عزادارى او قیام مى نماید؟

پیامبر فرمود:

- فاطمه ! زنان امتم بر زنان اهل بیتم ، و مردان بر مردان گریه مى كنند و در هر سال

، عزادارى او را تجدید مى كنند. روز قیامت كه فرا رسد، تو براى زنان شفاعت مى

كنى و من براى مردان ، و هر كه بر گرفتارى حسین گریه كند، دست او را مى گیریم

و داخل بهشت مى كنیم . فاطمه جان ! تمام دیده ها روز قیامت گریان است ، مگر

چشمى كه بر مصیبت حسین گریه كند! آن چشم براى رسیدن به نعمت هاى بهشت

خندان است !

- برگرفته از کتاب داستانهاى بحارالانوار جلد 1 -(اثر محمود ناصری)

نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 25 فروردین 1390    | توسط: مصطفی زربافی    | طبقه بندی: داستان های مذهبی،     | نظرات شما()

حکایتی از دعا کردن حضرت زهرای اطهر (س)

حکایتی از زهرای اطهر (س)

امام حسن علیه السلام مى فرماید:

مادرم زهرا علیهاالسلام را در شب جمعه دیدم تا سپیده صبح مشغول عبادت و ركوع

و سجود بود و مؤ منین را یك یك نام مى برد و دعا مى كرد، اما براى خودش دعا نكرد

عرض كردم :

- مادر جان چرا براى خودتان دعا نمى كنید؟

فرمودند:

- فرزندم اول همسایه ، بعد خویشتن ! (الجار ثم الدار!)

 

- برگرفته از کتاب داستانهاى بحارالانوار جلد 1 -(اثر محمود ناصری)

 

نوشته شده در تاریخ یکشنبه 14 فروردین 1390    | توسط: مصطفی زربافی    | طبقه بندی: داستان های مذهبی،     | نظرات شما()

نوبت را رعایت كنید!

نوبت را رعایت كنید!

روزى پیامبر صلى الله علیه و آله در حال استراحت بود، فرزندشان امام حسن علیه

السلام آب خواست ، حضرت نیز قدرى شیر دوشید و كاسه شیر را به دست وى داد،

در این حال ، حسین علیه السلام از جاى خود بلند شد تا شیر را بگیرد، اما رسول خدا

صلى الله علیه و آله شیر را به حسن علیه السلام داد.

حضرت فاطمه علیهاالسلام كه این منظره را تماشا مى كرد عرض كرد:

- یا رسول الله ! گویا حسن را بیشتر دوست دارى ؟

پاسخ دادند:

- چنین نیست ، علت دفاع من از حسن علیه السلام حق تقدم اوست ، زیرا زودتر آب

خواسته بود. باید نوبت را مراعات نمود.

<< ولی خداییش شما هم تو صف شیر و صف بربری و ... نوبت رو رعایت کنید.>>

 

- برگرفته از کتاب داستانهاى بحارالانوار جلد 1 -(اثر محمود ناصری)

نوشته شده در تاریخ جمعه 5 فروردین 1390    | توسط: مصطفی زربافی    | طبقه بندی: داستان های مذهبی،     | نظرات شما()

تمجید عمربن خطاب از علی بن ابی طالب(ع)

تمجید عمر از علی بن ابی طالب(ع)

ابووائل نقل مى كند، روزى همراه عمربن خطاب بودم ، عمر برگشت ترسناك به عقب نگاه كرد.
گفتم : چرا ترسیدى ؟
گفت :
- واى بر تو! مگر شیر درنده ، انسان بخشنده ، شكافنده صفوف شجاعان و كوبنده طغیان گران و ستم پیشگان را نمى بینى ؟
گفتم :
- او على بن ابى طالب است .
گفت :
- شما او را به خوبى نشناخته اى ! نزدیك بیا از شجاعت و قهرمانى على براى تو بگویم ، نزدیك رفتم ، گفت :
- در جنگ احد، با پیامبر پیمان بستیم كه فرار نكنیم و هر كس از ما فرار كند، او گمراه است و هر كدام از ما كشته شود، او شهید است و پیامبر صلى الله علیه و آله سرپرست اوست . هنگامى كه آتش جنگ ، شعله ور شد، هر دو لشكر به یكدیگر هجوم بردند ناگهان ! صد فرمانده دلاور، كه هر كدام صد نفر جنگجو در اختیار داشتند، دسته دسته به ما حمله كردند، به طورى كه توان جنگى را از دست دادیم و با كمال آشفتگى از میدان فرار كردیم . در میان جنگ تنها ایشان ماند. ناگاه ! على را دیدم ، كه مانند شیر پنجه افكن ، راه را بر ما بست ، مقدارى ماسه از زمین بر داشت به صورت ما پاشید، چشمان همه ما از ماسه صدمه دید، خشمگینانه فریاد زد! زشت و سیاه باد، روى شما به كجا فرار مى كنید؟ آیا به سوى جهنم مى گریزید؟
ما به میدان برنگشتیم . بار دیگر بر ما حمله كرد و این بار در دستش ‍ اسلحه بود كه از آن خون مى چكید! فریاد زد:
- شما بیعت كردید و بیعت را شكستید، سوگند به خدا! شما سزاوارتر از كافران به كشته شدن هستید.
به چشم هایش نگاه كردم ، گویى مانند دو مشعل زیتون بودند كه آتش از آن شعله مى كشید و یا شبیه ، دو پیاله پر از خون . یقین كردم به طرف ما مى آید و همه ما را مى كشد! من از همه اصحاب زودتر به سویش شتافتم و گفتم :
- اى ابوالحسن ! خدا را! خدا را! عرب ها در جنگ گاهى فرار مى كنند و گاهى حمله مى آورند، و حمله جدید، خسارت فرار را جبران مى كند.
گویا خود را كنترل كرد و چهره اش را از من برگردانید. از آن وقت تاكنون همواره آن وحشتى كه آن روز از هیبت على علیه السلام بر دلم نشسته ، هرگز فراموش نكرده ام !

 

- برگرفته از کتاب داستانهاى بحارالانوار جلد 1 -(اثر محمود ناصری)

نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 3 فروردین 1390    | توسط: مصطفی زربافی    | طبقه بندی: داستان های مذهبی،     | نظرات شما()

زن بی گناه

زن بی گناه

بشار مكارى مى گوید:
در كوفه خدمت امام صادق علیه السلام مشرف شدم . حضرت مشغول خوردن خرما بودند. فرمود:
- بشار! بنشین با ما خرما بخور!
عرض كردم !
- فدایت شوم ! در راه كه مى آمدم منظره اى دیدم كه سخت دلم را به درد آورد و نمى توانم از ناراحتى چیزى بخورم !
فرمود:
- در راه چه مشاهده كردى ؟
- من از راه مى آمدم كه دیدم كه یكى از ماءمورین ، زنى را مى زند و او را به سوى زندان مى برد. هر قدر استغاثه نمود، كسى به فریادش نرسید!
- مگر آن زن چه كرده بود؟
- مردم مى گفتند: وقتى آن زن پایش لغزید و به زمین خورد، در آن حال ، گفت : لعن الله ظالمیك یا فاطمة .

امام علیه السلام به محض شنیدن این قضیه شروع به گریه كرد، طورى كه دستمال و محاسن مبارك و سینه شریفش تر شد.
فرمود:
- بشار! برخیز برویم مسجد سهله براى نجات آن زن دعا كنیم . كسى را نیز فرستاد، تا از دربار سلطان خبرى از آن زن بیاورد. بشار گوید:
وارد مسجد سهله شدیم و دو ركعت نماز خواندیم . حضرت براى نجات آن زن دعا كرد و به سجده رفت ، سر از سجده برداشت ، فرمود:
- حركت كن برویم ! او را آزاد كردند!
از مسجد خارج شدیم ، مرد فرستاده شد، از دربار سلطان برگشت و در بین راه به حضرت عرض كرد:
او را آزاد كردند. امام پرسید:
- چگونه آزاد شد؟
مرد: نمى دانم ولى هنگامى كه رفتم به دربار، دیدم زن را از حبس خارج نموده ، پیش سلطان آوردند. وى از زن پرسید:
چه كردى كه تو را ماءمور دستگیر كرد؟ زن ماجرا را تعریف كرد.
حاكم دویست درهم به آن زن داد، ولى او قبول نكرد، حاكم گفت :
ما را حلال كن ، این دراهم را بردار! آن زن دراهم را برنداشت ، ولى آزاد شد.
حضرت فرمود:
- آن دویست درهم را نگرفت ؟
عرض كردم :
- نه ، به خدا قسم ! امام صادق علیه السلام فرمود:
- بشار! این هفت دینار را به او بدهید زیرا سخت به این پول نیازمند است . سلام مرا نیز به وى برسانید.
وقتى كه هفت دینار را به زن دادم و سلام امام علیه السلام را به او رساندم ، با خوشحالى پرسید:
- امام به من سلام رساند؟ گفتم :
- بلى !
زن از شادى افتاد و غش كرد. به هوش آمد دوباره گفت :
- آیا امام به من سلام رساند؟
- بلى !
و سه مرتبه این سؤ ال و جواب تكرار شد. آن گاه زن درخواست نمود سلامش را به امام صادق علیه السلام برسانم و بگویم كه او كنیز ایشان است و محتاج دعاى حضرت .
پس از برگشت ، ماجرا را به عرض امام صادق علیه السلام رساندم ، آن حضرت به سخنان ما گوش داده و در حالى كه مى گریستند برایش دعا كردند.

 

- برگرفته از کتاب داستانهاى بحارالانوار جلد 1 -(اثر محمود ناصری)

 

نوشته شده در تاریخ دوشنبه 1 فروردین 1390    | توسط: مصطفی زربافی    | طبقه بندی: داستان های مذهبی،     | نظرات شما()

داستان آدم وحوا -قسمت ششم-

توبه آدم و حوا و توسل به آل الله

 

آدم و حوا از كار خویش پشیمان شدند و به توبه

 درآمدند و عرض كردند:  پروردگارا ما به خویشتن  :

ستم كردیم اگر گناهمان نبخشی و به ما رحم نكنی بی

 شك زیان خواهیم كرد و خدا گفت : از بهشت بیرون

شوید كه بعضی از شما نسبت به بعضی دیگر دشمن

هستید و شما در زمین پایدار و ماندگار و بهره

مندید تا قیامت.

آورده اند : طبق روایت، حق تعالی، آدم (ع) را بعد

از آفریدن، به آسمان برد و بر ساق عرش، صورت چند

دید بر هیئت خود، نام هر یك را بر بالای سر او

نوشته، گفت : خدواندا قبل از من به صورت من خلقی

آفریده ای فرمود : نه گفت : پس اینها كیستند؟

خطاب آمد كه فرزندان تو و اگر غرض من، وجود

ایشان نبود، تو را هرگز نمی آفریدم . آدم عرض كرد

پس اینها گرامیترین بندگانند؟ حق تعالی فرمود :

بلی، این نامها را یادگیر كه در وقت درماندگی به

فریاد تو رسند . آدم(ع) نام های ایشان را یاد

گرفت، چنانكه حق تعالی از آن یاد می دهد، كه آن

كلمات نام های پنج تن آل عبا صلوات اله علیه اجمعین می

باشد. پس قبول نمود حق تعالی توبه او را . و در

روایت آورده اند جبرئیل (ع) گفت: یا آدم ! مگر آن

نامها را كه بر ساق عرش نوشته بود فراموش كردی؟

چون این سخن شنید، دست برداشته و متوجه قاضی

الحاجات شد و گفت : بارخدایا! به حق محمد و علی

وفاطمه و حسن و حسین توبه مرا قبول فرما، پس

! توبه آدم قبول شد

 

<< این هم قدیمی ترین توسل انسان به پنج تن (ع).

امیدوارم خداوند بحق این معصومین ما راهم بیامرزد.>>

- برگرفته از کتاب داستان پیامبران -

نوشته شده در تاریخ دوشنبه 15 شهریور 1389    | توسط: مصطفی زربافی    | طبقه بندی: داستان های مذهبی،     | نظرات شما()

حکایت درویش و حجاج بن یوسف

حکایت

درویشی مستجاب الدعوه در بغداد پدید آمد(به بغداد آمد) . حجاج یوسف را خبر کردند

، بخواندش وگفت : دعای خیری بر من کن . گفت : خدایا جانش بستان . گفت : از بهر

خدای این

چه دعاست ؟

 گفت : این دعای خیرست تو را و جمله مسلمانان را.

اى زبردست زیر دست آزار

گرم تا کى بماند این بازار؟

به چه کار آیدت جهاندارى

مردنت به که مردم آزارى

* * * *

- برگرفته از کتاب گلستان سعدی -

<< ناگفته نماند که حجاج یکی از ستمگر ترین حکام زمان امویان بوده است

حجاج در مجلسی برخی از فضائل خود را چنین برشمرد:

 
«در مجالس ما هیچگاه از
عثمان بدگویی نشده است. هفتاد

نفر از بستگان ما در جنگ صفین

به نفع معاویه کشته شدند؛ از طائفه ما هیچکس با زنی

که دوستدار علی باشد، ازدواج نکرده

است؛ زنان ما نذر کردند اگر حسین کشته شود ده شتر

بکشند؛ هر کس از خاندان ما نام علی

را بشنود به او و حسن و حسین و مادرشان نیز بد

می‌گوید.»

حجاج 120 هزار را در بیرون از میدان جنگ قتل عام

کرد. در زندان‌های مختلطش 50 هزار مرد و 30

 هزار زن بودند که 16 هزار نفر آنان برهنه بودند.

زندان‌های حجاج سقفی برای جلوگیری از

آفتاب تابستان و سرما و باران زمستان نداشت. خوراک

زندانیان نانی بود از جو که با خاکستر و

نمک مخلوط بود و پس از مدت کوتاهی، هر زندانی که از آن

می‌خورد رنگ چهره‌اش سیاه

می‌شد.  خلاصه خ...ی...ل...ی(خیلی) پلید بود!>>

نوشته شده در تاریخ یکشنبه 14 شهریور 1389    | توسط: مصطفی زربافی    | طبقه بندی: داستان های مذهبی، داستانهای بوستان و گلستان،     | نظرات شما()

رعایت حجاب در مقابل انسان نابینا

رعایت ((حجاب)) در مقابل انسان نابینا

 

امّ سلمه نقل مى كند :

در محضر پیامبر صلى الله علیه و آله بودم . یكى از همسرانش به نام میمونه نیز

آنجا بود. در این هنگام ، ابن امّ مكتوم كه نابینا بود به حضور رسول خدا صلى الله و

آله آمد. پیامبر صلى الله علیه و آله به من و میمونه فرمود:

- حجاب خود را در برابر ابن مكتوم رعایت كنید!

پرسیدم :

- اى رسول خدا! آیا او نابینا نیست ؟ بنابراین حجاب ما چه معنى دارد؟

پیامبر صلى الله علیه و آله فرمود:

- آیا شما نابینا هستید؟ آیا شما او را نمى بینید؟

زنان نیز باید چشمانشان را از نامحرم ببندند.

<< این هم حکایتی در مورد حجاب قابل توجه بانوان گرامی! >>

- برگرفته از کتاب داستانهاى بحارالانوار جلد 1 -(اثر محمود ناصری)

نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 11 شهریور 1389    | توسط: مصطفی زربافی    | طبقه بندی: داستان های مذهبی،     | نظرات شما()

داستان حضرت ابراهیم - قسمت سوم -

نقشه شكستن بت ها

 

ابراهیم كه بت پرستی را خیلی ناگوار می داشت و

جهالت قوم خود را درآن می دید، آنهارا از این كار بازمی داشت و با دلائل مختلف آنهارا به یگانه

 پرستی وا می داشت ولی آنهاهمچنان به آئین خویش باقی بودند و اعتقاد داشتند كه باید پیرو

 اجداد خویش باشند. ابراهیم برای آنها نقشه ای كشید وآن اینكه ،روز عیدی كه همه برای جشن ...

ادامه مطلب

ادامه مطلب
نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 10 شهریور 1389    | توسط: مصطفی زربافی    | طبقه بندی: داستان های مذهبی،     | نظرات شما()

داستان حضرت ابراهیم (ع) -قسمت دوم-

گفتگوی ابراهیم با پدر!

(آزر بت پرست ومنجم درگاه نمرود بن كنعان بود .)

با پدرش اینگونه محاجه می نمود و می خواست او را

ازبت پرستی بازدارد، پدر برای چه می پرستی چیزی

را كه نه می شنود و نه می بیند و ترا بی نیاز

نمی سازد (فایده ای ندارد ) ؟ وادامه می داد ای

پدر من را خداوند علمی داده است اسم كه تو از

آن بی بهره ای، شیطان را پرستش مكن كه او برای

خداوند رحمان عصیان و سركشی نمود، من از خداوند

می ترسم كه عذابی برتو نازل شود و گ رفتار شیطان

شوی (ویار و همراه شیطان گردی ) آزر گفت : آیا از

خدایان ما روی می گردانی ای ابراهیم، اگر دست

بردار این كار خود نباشی، ترا سنگسار خواهم

كرد. ابراهیم گفت : سلام برتو (خداحافظ) من برای

تو ازخداوند طلب غفران و آمرزش می كنم.

* * * *

- برگرفته از کتاب داستان پیامبران -

نوشته شده در تاریخ یکشنبه 31 مرداد 1389    | توسط: مصطفی زربافی    | طبقه بندی: داستان های مذهبی،     | نظرات شما()

داستان آدم وحوا -قسمت پنجم-

 

شیطان به آنها نزدیك شد و گفت: آیا می دانید

پروردگار شما چرا شما را از این درخت منع كرد؟

<قسمت 5>اگر شما از این درخت ارتزاق كنید فرشته می شوید

و به علم و پادشاهی دست می یابید یا از زندگی

جاودانه بهره مند می گردید ولی چون شما فرشته

نیستید و این درخت نیز درخت جاویدانی است پس

سزاوار است تا از آن بخورید تا جاودان بمانید .

سپس برای اینكه اعتماد آنهاراجلب كند،قسم یاد كردكه قصدی جز خیر خواهی

ندارد،آنهانیز از آن درخت تناول كردند وبدین سبب چون سفارش خدا را سرپیچی

كردند،خداوندبهشت را بر انها تحریم كرد وبه آنها گفت : مگر شما را از این درخت برحذر

نكردم

و نگفتم كه شیطان دشمن آشكاری است برای شما؟

(طبق آنچه در آیه 12 سوره طه آمده است، پس از آنكه

آدم و حوا از آن درخت تناول كردند عورت آنها پدیدار شد(بی حجاب شدند ) و خواستند  كه از

برگ درختان  خود را بپوشانند)... (ادامه دارد)

- برگرفته از کتاب داستان پیامبران -

نوشته شده در تاریخ یکشنبه 31 مرداد 1389    | توسط: مصطفی زربافی    | طبقه بندی: داستان های مذهبی،     | نظرات شما()

داستان حضرت ابراهیم -قسمت اول-

" این هم مطالبی در باره  حضرت ابراهیم (ع)

به زودی داستان های این پیامبر رو برای شما قرار خواهم داد. "

 

حضرت ابراهیم

 محل ولادت ایشان را « كورثاربا »

ازمحال كوفه می دانند، مادر ایشان با مادرحضرت

لوط خواهر بودند

(یكی ساره و دیگری ورقه ) و دختران لاحج بودند .

ازحضرت امام صادق روایت می كنند كه آذر

پدر ابراهیم منجم نمرود و پسر كنعان بود، به نمرود

گفت: من در حساب نجوم می بینم كه دراین زمان

مردی بهم رسد و این دین را نسخ كند...

نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 28 مرداد 1389    | توسط: مصطفی زربافی    | طبقه بندی: داستان های مذهبی،     | نظرات شما()

داستان صوتی هدف زندگی

The purpose of life

a long time ago there was an emperor who told his horseman that if he could ride on his horse and cover as much land area as he likes then the emperor  would give him the area of land he has covered

 

هدف زندگی

سال ها پیش حاكمی به یكی از سواركارانش گفت مقدار سرزمین هایی را كه بتواند با اسبش طی كند را به او خواهد بخشید......

**دانلود داستان به فارسی با حجم 658 كیلو بایت**

 

**دانلود داستان به انگلیسی با حجم 828 كیلو بایت**

نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 27 مرداد 1389    | توسط: آرش حسن پور    | طبقه بندی: داستانهای صوتی،     | نظرات()