حکایت

درویشی را دیدم سر بر آستان کعبه همی مالید و می گفت : یا غفور و یا رحیم - تو

دانى که از ظلوم و جهول چه آید؟

عذر قصیر خدمت آوردم

که ندارم به طاعت استظهار

عاصیان از گناه توبه کنند

عرفان از عبادت استغفار

عابدان جزای طاعت خواهند و بازرگانان بهای بضاعت . من بنده امید آورده ام نه طاعت

بدریوزه آمده ام نه بتجارت . اصنع بى ما انت اهله[آن چیزی را که خودت شایسته آن

هستی در حق من انجام بده]

بر در کعبه سائلى دیدم

که همى گفت و مى گرستى خوش

من نگویم که طاعتم بپذیر

قلم عفو بر گناهم کش

* * * *

((برگرفته از کتاب گلستان سعدی))

نوشته شده در تاریخ شنبه 26 تیر 1389    | توسط: مصطفی زربافی    | طبقه بندی: داستانهای بوستان و گلستان،     | نظرات شما()