حکایت

یکی از وزرا پیش ذالنون مصری رفت و همت خواست که روز و شب به خدمت

سلطان مشغولم و به خیرش امیدوار و از عقوبتش ترسان . ذوالنون بگریست و گفت :

اگر من خدای را عزوجل چنین پرستیدمی که تو سلطان را ، از جمله صدیقان بودمی.

گرنه امید و بیم راحت و رنج

پاى درویش بر فلك بودى

ور وزیر از خدا بترسیدى

همچنان کز ملك ، ملك بودى

* * * *

((برگرفته از کتاب گلستان سعدی))

نوشته شده در تاریخ دوشنبه 28 تیر 1389    | توسط: مصطفی زربافی    | طبقه بندی: داستانهای بوستان و گلستان،     | نظرات شما()