حکایت

پادشاهی به کشتن بی گناهی فرمان داد . گفت : ای ملک بمو جب خشمی که تو را

بر من است آزار خود مجوی که این عقوبت بر من به یک نفس بسر آید و بزه آن بر تو

جاوید بماند .

دوران بقا چو باد صحرا بگذشت

تلخى و خوشى و زشت و زیبا بگذشت

پنداشت ستمگر آه ستم بر ما کرد

در گردن او بماند و بر ما بگذشت

ملک را نصیحت او سودمند آمد و از سر خون او برخاست .

* * * *

((برگرفته از کتاب گلستان سعدی))

نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 30 تیر 1389    | توسط: مصطفی زربافی    | طبقه بندی: داستانهای بوستان و گلستان،     | نظرات شما()