حکایت

 فقیرى وارسته و آزاده ، در گوشه اى نشسته بود . پادشاهى از کنار او گذشت . آن

فقیر بر اساس اینكه آسایش زندگى را در قناعت دیده بود، در برابر شاه برنخاست و به

او اعتنا نكرد.

پادشاه به خاطر غرور و شوکت سلطنت ، از آن فقیر وارسته رنجیده خاطر شد و...

لطفا ادامه رو توی ((ادمه مطلب))بخونید و نظر بدید.

حکایت

فقیرى وارسته و آزاده ، در گوشه اى نشسته بود . پادشاهى از کنار او گذشت . آن

فقیر بر اساس اینكه آسایش زندگى را در قناعت دیده بود، در برابر شاه برنخاست و به

او اعتنا نكرد.

پادشاه به خاطر غرور و شوکت سلطنت ، از آن فقیر وارسته رنجیده خاطر شد و گفت

: این گروه خرقه پوشان همچون جانوران بى معرفتند که از آدمیتبى بهره مى باشند.

وزیر نزدیك فقیر آمد و گفت : اى جوانمرد ! سلطان روى زمین از کنار تو گذر کرد، چرا به

او احترام نكردى و شرط ادب را در برابرش بجا نیاوردى ؟

فقیر وارسته گفت : به شاه بگو از کسى توقع خدمت و احترام داشته باش که از تو

توقع نعمت دارد . وانگهى شاهان براى نگهبانى ملت هستند، ولى ملت براى اطاعت

از شاهان نیستند.

پادشه پاسبان درویش است

گرچه رامش به فر دولت او است

گوسپند از براى چوپان نیست

بلكه چوپان براى خدمت او است

یكى امروز کامران بینى

دیگرى را دل از مجاهده ریش

روزکى چند باش تا بخورد

خاك مغز سر خیال اندیش

فرق شاهى و بندگى برخاست

چون قضاى نوشته آمد پیش

گر کسى خاك مرده باز کند

ننماید توانگر و درویش

سخن آن فقیر وارسته مورد پسند شاه قرار گرفت ، به او گفت : حاجتى از من بخواه

تا برآورده کنم .

فقیر وارسته پاسخ داد: حاجتم این است که بار دیگر مرا زحمت ندهى .

شاه گفت : مرا نصیحت کن .

فقیر وارسته گفت :

دریاب کنون که نعمتت هست به دست

کین دولت و ملك مى رود دست به دست

* * * *

((برگرفته از کتاب گلستان سعدی))

نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 6 مرداد 1389    | توسط: مصطفی زربافی    | طبقه بندی: داستانهای بوستان و گلستان،     | نظرات شما()