حکایت

جوانمردی را در جنگ تاتار جراحتی هول[خطرناک] رسید . کسی گفت : فلان بازرگان

 نوشدارو دارد اگر بخواهی باشد که دریغ ندارد . گویند آن بازرگان به بخل معروف بود .

گر بجاى نانش اندر سفره بودى آفتاب

تا قیامت روز روشن ، کس ندیدى در جهان

جوانمرد گفت : اگر خواهم دارو دهد یا ندهد وگر دهد منفعت کند یا نکند . باری ،

خواستن ازو زهر کشنده است .

هرچه از دو نان به منت خواستى

در تن افزودى و از جان کاستى

حكیمان گفته اند : آب حیات اگر فروشند به آب روی ، دانا نخرد که مردن به علت ، به

از زندگانی بمذلت .

اگر حنظل[خوردنی نامطبوع] خورى از دست خوشخو

به از شیرینى از دست ترشروى

* * * *

((برگرفته از کتاب گلستان سعدی))

نوشته شده در تاریخ یکشنبه 10 مرداد 1389    | توسط: مصطفی زربافی    | طبقه بندی: داستانهای بوستان و گلستان،     | نظرات شما()