حکایت

روزی جماعت پیران در جایی نشسته بودند و کودکان در کنار آنها بازی میکردند.

پیرمردی فریاد زد که : شرم ندارید که در پیش پیران بازی میکنید وادب وخدمت

به جای نمی آرید(ادب را رعایت نمی کنید)؟

یکی از آن کودکان گفت: که اگر این پیر مردها از خدای شرم داشتند ما را از

بی خردی منع میکردند.[نه این که ما را به ادب در نزد خود دعوت کنند.]

* * * *

((باز گردانی شده از کتاب جوامع الحکایات))

نوشته شده در تاریخ شنبه 26 تیر 1389    | توسط: مصطفی زربافی    | طبقه بندی: داستان های جوامع الحکایات،     | نظرات شما()