حکایت

رفیقی داشتم که سالها با هم سفر کرده بودیم و نمک خورده و بی کران حقوق

صحبت ثابت شده . آخر بسبب نفعی اندک آزار خاطر من روا داشت و دوستی سپری

شد و این همه از هر دو طرف دلبستگی بود که شنیدم روزی دوبیت از سخنان من در

مجمعی همی گفت :

نگار من چو در آید به خنده نمكین

نمك زیاده آند بر جراحت ریشان

چه بودى ار سر زلفش به دستم افتادى

چو آستین آریمان به دست درویشان

طایفه درویشان بر لطف این سخن نه که بر حسن سیرت خویش آفرین بردند و او هم

درین جمله مبالغه کرده بود و بر فوت صحبت تاسف خورده و به خطای خویش اعتراف

نموده . معلوم کردم که از طرف او هم رغبتی هست . این بیتها فرستادم و صلح

کردیم.

نه ما را در میان عهد و وفا بود

جفا آردى و بد عهدى نمودى ؟

به یك بار از جهان دل در تو بستم

ندانستم آه برگردى به زودى

هنوز گر سر صلح است بازآى

آز آن مقبولتر باشى آه بودى

* * * *

 

نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 14 مرداد 1389    | توسط: مصطفی زربافی    | طبقه بندی: داستانهای بوستان و گلستان،     | نظرات شما()