حکایت (2)

یكى از ملوک خراسان ، محمود سبکتکین را در عالم خواب دید که جمله وجود او

ریخته بود و خاک شده مگر چشمان او که همچنان در چشمخانه همی گردید و نظر

می کرد . سایر حکما از تاویل این فرو ماندند مگر درویشی که بجای آورد و گفت : هنوز

نگران است که ملکش با دگران است.

بس نامور به زیر زمین دفن کرده اند

کز هستیش به روى زمین یك نشان نماند

وان پیر لاشه را که نمودند زیر خاك

خاکش چنان بخورد کزو استخوان نماند

زنده است نام فرخ نوشیروان به خیر

گرچه بسى گذشت که نوشیروان نماند

خیرى کن اى فلان و غنیمت شمار عمر

زان پیشتر که بانگ بر آید فلان نماند

* * * *

((برگرفته از کتاب گلستان سعدی))

نوشته شده در تاریخ سه شنبه 15 تیر 1389    | توسط: مصطفی زربافی    | طبقه بندی: داستانهای بوستان و گلستان،     | نظرات شما()