داستان سریالی عشق من مهناز داستانی است با فراز و نشیبهای بسیار که یک عشق پاک را به تصویر میکشد و جذابیت خاصی دارد

قسمت اول در ادامه مطلب


برچسبها : ئانلود داستان دانلود داستانهای عشقی مرجع داستان های عشقی داستان عاشقانه مجموعه داستانهای عاشقانه دانلود داستانهای عشقس داستان عشقی داستان عاشقانه دانلود داستانهای عاشقانه و اجتماعی داستان عشق مرجع داستان عشقی مرجع داستانهای عاشقانه مرجع داستان عشق و عاشقی عشق من مهناز داستان عشق من مهناز دانلود داستان عاشقانه عاشقانه ها داستانهایی از عشق داستانی از عشق اسلام مووی

داستان عشق من مهناز - قسمت اول نویسنده : مرتضی حیدری
سلام اسم من سعید  الان من 35 سالمه و میخوام داستانی رو برای شما بگم از گذشته خودم که بسیار جالب و خواندنیه وقتی در امتحانات سال پنجم دبستان قبول شدم و کارنامم رو گفتم بسیار خوشحال به طرف روستا حرکت کردم مدرسه تا روستا فاصله داشت اولین جایی که به ذهنم میرسید که باید برم خونه داییم بود خونه داییم روبروی ما بود تو روستای ما 40 خانوار زندگی میکردن روستای سرسبز و زیبایی داشتیم رفتم در خونه داییم و در زدم خوشبختانه خود مهناز در رو باز کرد مهناز دختر دایی من بود من خیلی اونرو دوست داشتم من خیلی خوشحال بودم  خبر قبولیم رو بهش دادم اما اون اصلا خوشحال نبود انگار اتفاق بدی افتاده بود مهناز هم با نمره ی خوب قبول شده بود اما بسیار ناراحت بود وقتی ازش سوال کردم جواب نداد و خواست که تنهاش بزارم  به خونه رفتم مادرم بسیار خوشحال شد و گفت امروز عصر باید بری شیر بگیری ما شیر مون رو از روستای بالا تهیه میکردیم  من بعضی از روزها بعد از ظهر برای اینکار باید به روستای بالا میرفتم با عث خوشحالیش این بود مهناز هم با من میومد سوار دوچرخه مهناز پشت دوچرخه سوار میشد از این دوچرخه های 28 بزرگ قدیمی خلاصه لحظه شماری من برای بعد از ظهر به پایان رسید و حول و حوش ساعت 5 بعد از ظهر بود که مهناز اومد تا بریم ده بالا برای گرفتن شیر فرصت خوبی بود برای اینکه ازش بپرسم چرا ناراحته تو راه برگشت یک تپه ای بود که ما روی اون مینشستیم روبروی ما دریاچه ای بزرگ با ابی زلال و درخت بزرگی که بهش تکیه میدادیم و به طبیعت و مخصوصا غروب افتاب خیره میشدیم من از مهناز پرسیدم که چرا ناراحتی اون گفت :" یعنی تو هنوز نفهمیدی ما سال بعد از هم جدا میشیم من برای ادامه تحصیل باید به شهر برم  "  تازه فهمیدم خیلی جا خوردم من و مهناز خیلی بهم وابسته بودیم البته نگاه پدر و مادرم ما نگاه به دو تا بچه بود که از عشق چیزی نمیفهمند اونا ما رو تنها میذاشتن که به ده بالا بریم در حالیکه حتی درون ما شهوت وجود داشت و اونها ما رو بچه فرض میکردن این اشتباه بزرگیه من ناخود آگاه گریه کردم و مهناز هم همین طور تا خونه گریه کردیم البته مهناز گفت :" من با پدرم در میون میذارم که بزاره بمونم درس و میخوام چی کار کنم من فقط میخوام با تو باشم " این جمله خیلی من و ازار داد من دوچرخرو خونه گذاشتم و به مسجد رفتم بعد از برگشتن از مسجد از خونه دایی صدای دعوا میومد یعنی چی شده بود رفتم و در رو باز کردم چون قاطی کردم صدای گریه ی مهناز میومد داخل شدم و... ادامه در قسمت دوم

نوشته شده در تاریخ جمعه 1 مرداد 1389    | توسط: مرتضی حیدری    | طبقه بندی: داستان عشق من مهناز،     | نظرات()