حکایت

مهمان پیری شدم در دیار بکر که مال فراوان داشت و فرزندی خوبروی . شبی حکایت

کرد مرا به عمر خویش بجز این فرزند نبوده است . درختی درین وادی زیارتگاه است

که مردمان به حاجت خواستن آنجا روند . شبهای دراز در آن پای درخت بر حق نالیده

ام تا مرا این فرزند بخشیده است . شنیدم که پسر با رفیقان آهسته همی گفت : چه

بودی گر من آن درخت بدانستمی کجاست تا دعا کردمی و پدرم میمرد . خواجه شادی

کنان که پسرم عاقل است و پسر طعنه زنان که پدرم فرتوت است .

سالها بر تو بگذرد که گذار

نكنى سوى تربت پدرت

تو به جاى پدر چه کردى ، خیر؟

تا همان چشم دارى از پسرت

* * * *

-برگرفته از کتاب گلستان سعدی-

نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 6 مرداد 1389    | توسط: مصطفی زربافی    | طبقه بندی: داستانهای بوستان و گلستان،     | نظرات شما()