قسمت دوم داستان عشق من مهناز  سعید وقتی از مسجد برمیگشت از خونه دایی صدای جیغ و داد میشنوه

قسمت اول

ادامه داستان را در ادامه مطلب بخوانید

برچسبها : ئانلود داستان دانلود داستانهای عشقی مرجع داستان های عشقی داستان عاشقانه مجموعه داستانهای عاشقانه دانلود داستانهای عشقس داستان عشقی داستان عاشقانه دانلود داستانهای عاشقانه و اجتماعی داستان عشق مرجع داستان عشقی مرجع داستانهای عاشقانه مرجع داستان عشق و عاشقی عشق من مهناز داستان عشق من مهناز دانلود داستان عاشقانه عاشقانه ها داستانهایی از عشق داستانی از عشق اسلام مووی

وقتی صدای مهناز رو شنیدم خیلی عصبانی شدم و خون غیرت توی رگهام به جوشش اومد در رو باز کردم پدر با صدای باز شدن در پدر مهناز در حالی که کمربند تو دستش بود پدر من برگشت مهناز هم که بسیار ژولیده حال بود و زندایی از پشت پنجره با چشمای گریون به دایی و دختر دایی نگاه میکرد من اب دهنم رو پایین بردم و به دایی گفتم: " دایی جان چی شد داری چی کار میکنی " دایی گفت :" هرچی میکشیم از دست توئه اخه چی به مهناز گفتی که نمیخواد برای ادامه تحصیل بره شهر هان " گفتم: " دایی خوب شاید دوست نداره بره " گفت  :" غلط کرده مگه دست خودشه " من کمی با خودم کلنجار رفتم خیلی سخت بود که تصمیم بگیرم ولی گفتم :" دایی ما عاشق هم شدیم " سکوت همه جا رو چند لحظه گرفت دایی عصبانی تر شد و کمربندش رو بالا برد تا به من بزنه که صدای پدرم رو شنیدم :" حاج محمد چی کار میکنی " دایی اروم شد و به زمین نشست صدای پدر برای اون هم ارامش بخش بود پدر با تندی رو به من کرد و گفت :" از الان تا اخر تابستون شما حق ندارید با هم باشید تا مهناز بره شهر تا ابا از اسیاب بیفته " اون شب شبی بود که پدر اب پاکی رو روی دست ما ریخت البته این منع شدن باعث شد همون موقع هایی هم که مهناز رو در شب نشینی ها میدیدم برام جذابیت بیشتر پیدا کنه و عشق و علاقه من به اون بیشتر بشه و روز ها و ساعتها از پی هم گشت تا سه روز مونده بود که مهناز بره شهر اتفاق عجیبی افتاد یک شب سر سفره شام صدای زنگ خونه به صدا در اومد و جلوی در رفتم تا در رو باز کنم یه تیکه کاغذ از بین در افتاد پایین این طرف و اونطرف رو نگاه کردم کسی نبود کاغذ از طرف مهناز بود اگه پدر و یا مادرم جلوی در می اومدند چی میشد روی کاغذ نوشته شده بود :" فردا کنار تپه ی همیشگی ساعت 10 صبح کار بسیار مهمی با تو دارم خودت رو برای اتفاق مهمی اماده کن دوست دار تو مهناز "....

نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 7 مرداد 1389    | توسط: مرتضی حیدری    | طبقه بندی: داستان عشق من مهناز،     | نظرات()