حکایت(3)

طایفه ی دزدان عرب بر سر کوهی نشسته بودند و منفذ کاروان بسته و رعیت بلدان

از مکاید ایشان مرعوب و لشکر سلطان مغلوب . بحکم آنکه ملاذی منیع از قله ی

کوهی گرفته بودند و ملجاء و ماوای خود ساخته . مدبران ممالک آن طرف در دفع

مضرات ایشان مشاورت همی کردند که اگر این طایفه هم برین نسق روزگاری

مداومت نمایند مقاومت ممتنع گردد.

درختى که اکنون گرفته است پاى...

حکایت

طایفه ی دزدان عرب بر سر کوهی نشسته بودند و منفذ کاروان بسته و رعیت بلدان

از مکاید ایشان مرعوب و لشکر سلطان مغلوب . بحکم آنکه ملاذی منیع از قله ی

کوهی گرفته بودند و ملجاء و ماوای خود ساخته . مدبران ممالک آن طرف در دفع

مضرات ایشان مشاورت همی کردند که اگر این طایفه هم برین نسق روزگاری

مداومت نمایند مقاومت ممتنع گردد.

درختى که اکنون گرفته است پاى

به نیروى مردى برآید ز جاى

و گر همچنان روزگارى هلى

به گردونش از بیخ بر نگسلى

سر چشمه شاید گرفتن به بیل

چو پر شد نشاید گذشتن به پیل

سخن بر این مقرر شد که یکی به تجسس ایشان برگماشتند و فرصت نگاه داشتند تا

وقتی که بر سر قومی رانده بودند و مقام خالی مانده ، تنی چند مردان واقعه دیده ی

جنگ ازموده را بفرستادند تا در شعب جبل پنهان شدند . شبانگاهی که دزدان باز

آمدند سفر کرده و غار ت آورده سلاح از تن بگشادند و رخت و غنیمت بنهادند ،

نخستین دشمنی که بر سر ایشان تاختن آوردد خواب بود . چندانکه پاسی از شب

درگذشت ،

قرص خورشید در سیاهى شد

یونس اندر دهان ماهى شد

دلاورمردان از کمین بدر جستند و دست یکان بر کتف بستند و بامدادان به درگاه ملک

حاضر آوردند . همه را به کشتن اشارت فرمود . اتفاقا در آن میان جوانی بود میوه ی

عنفوان شبابش نورسیده و سبزه ی گلستان عذارش نودمیده . یکی از وزرا پای تخت

ملک را بوسه داد و روی شفاعت بر زمین نهاد و گفت : این پسر هنوز از باغ زندگانی

برنخورده و از ریعان جوانی تمتع نیافته . توقع به کرم و اخلاق خداوندیست که به

بخشیدن خون او بربنده منت نهد .. ملک روی از این سخن درهم کشید و موافق رای

بلندش نیامد و گفت :

پرتو نیكان نگیرد هر آه بنیادش بد است

تربیت نااهل را چون گردآان برگنبد است

بهتر این است که نسل این دزدان قطع و ریشه کن شود و همه آنها را نابود کردند،

چرا که شعله آتش را فرو نشاندن ولى پاره آتش رخشنده را نگه داشتن و مار افعى را

آشتن و بچه او را نگه داشتن از خرد به دور است و هرگز خردمندان چنین نمى کنند:

ابر اگر آب زندگى بارد

هرگز از شاخ بید بر نخورى

با فرومایه روزگار مبر

کز نى بوریا شكر نخورى

وزیر، سخن شاه را طوعا و کرها پسندید و بر حسن رای ملک آفرین گفت و عرض کرد :

راى شاه دام ملکه عین حقیقت است ، چرا که همنشینى با آن دزدان ، روح و روان

این جوان را دگرگون کرده و همانند آنها نموده است . ولى ، ولى امید آن را د ارم که

اگر او مدتى با نیكان همنشین گردد، تحت تاءثیر تربیت ایشان قرار مى گیرد و داراى

خوى خردمندان شود، زیرا او هنوز نوجوان است و روح ظلم و تجاوز در نهاد او ریشه

ندوانده است و در حدیث هم آمده :

کل مولود یولد على الفطرة فابواه یهودانه او ینصرانه او یمجسانه .

پسر نوح با بدان بنشست

خاندان نبوتش گم شد

سگ اصحاب کهف روزى چند

پى نیكان گرفت و مردم شد

گروهى از درباریان نیز سخن وزیر را تاءکید کردند و در مورد آن جوان شفاعت نمودند .

ناچار شاه آن جوان را آزاد کرد و گفت : بخشیدم اگر چه مصلحت ندیدم .

دانى که چه گفت زال با رستم گرد

دشمن نتوان حقیر و بیچاره شمرد

دیدیم بسى ، که آب سرچشمه خرد

چون بیشتر آمد شتر و بار ببرد

فی الجمله پسر را بناز و نعمت براوردند و استادان به تربیت همگان پسندیده آمد .

باری وزیر از شمایل او در حضرات ملک شمه ای می گفت که تربیت عاقلان در او اثر

کرده است و جهل قدیم از جبلت او بدر برده . ملک را تبسم آمد و گفت :

عاقبت گرگ زاده گرگ شود

گرچه با آدمى بزرگ شود

سالی دو برین برآمد . طایفه ی اوباش محلت بدو پیوستند و عقد موافقت بستند تا به

وقت فرصت وزیر و هر دو پسرش را بکشت و نعمت بی قیاس برداشت و در مغازه ی

دزدان بجای پدر نشست و عاصی شد . ملک دست تحیر به دندان گزیدن گرفت و گفت:

شمشیر نیك از آهن بد چون کند کسى ؟

ناکس به تربیت نشود اى حكیم کس

باران که در لطافت طبعش خلاف نیست

در باغ لاله روید و در شوره زار خس

زمین شوره سنبل بر نیاورد

در او تخم و عمل ضایع مگردان

نكویى با بدان کردن چنان است

که بد کردن بجاى نیكمردان

* * * *

((برگرفته از کتاب گلستان سعدی))

نوشته شده در تاریخ یکشنبه 20 تیر 1389    | توسط: مصطفی زربافی    | طبقه بندی: داستانهای بوستان و گلستان،     | نظرات شما()