قسمت سوم داستان عشق من مهناز

نویسنده : مرتضی حیدری


قسمت سوم در ادامه متن

 


برچسبها : دانلود داستانهای عاشقانه داستانهای عاشقانه داستان عشقی داستان عاشقی داستان عشق من مهناز داستاتهای مرتضی حیدری داستان عشقمنمهناز داستانهای مرتضی حیدری داستانهای اسلام مووی داستان زیبا و جذاب و سریالی اسلام مووی داستانهای سریالی اسلام مووی داستانهای بسیار جالب و سریالی اسلام مووی تلویزیون اسلام مووی

مهناز از من خواسته بود برم تپه ای که همیشه میرفتیم اما اون

با من چکار داشت تمام شب رو نمیتونستم بخوابم مطمئن بودم

مهناز هم مثل منه با این فرق که اون میدونه میخواد چیکار کنه

نزدیکای صبح بود پدر برای نماز شب بیدار شد نزدیک نماز

صبح که شد بیدار شدم وضو گرفتم و نماز خوندم کمی آروم شدم
 
و بعد از نماز خوابم برد صبح وقتی از خواب بیدار شدم که

ساعت 9:20 دقیقه بود بعد از خوردن صبحانه رفتم سر قرار

یک ربعی زودتر رسیده بودم منتظر مهناز شدم بعد از چند دقیقه

مهناز دستپاچه و هراسون داشت میومد بعد از سلام گفت :"

میخوام یه سوالی ازت بپرسم میای فرار کنیم " من که ماتم زده

بود نمیدونستم چی جوابشو بدم ولی گویا چاره ای نبود معلوم

بود مهناز از من خیلی علاقش بیشتره من یه جورایی خودم رو

اماده ی رفتن اون به شهر کرده بودم ولی اون فرار رو به من

پیشنهاد داد میدونستم احمقانست ولی قبول کردم حرکت کردیم

بعد از چند قدم پرسیدم :" راستی داریم کجا فرار میکنیم " مهناز

گفت :" یه دهی هست یه روحانی بنام حاج احمد اونجا  زندگی

میکنه اون میتونه مشکل ما رو حل کنه اگه خوب راه بریم

نزدیکای شب به اونجا میرسیم " خیالم کمی راحت شد چون

انگار نقشه یه نقشه ی درستی بود براه افتادیم باید از وسط

جنگل حرکت میکردیم هم میانبر بود و هم پیدامون نمیکردن به

وسطای جنگل رسیدیم یه جای سرسبز که دور تا دور درخت بود

و آبشار کوچکی که  صدای ریختن آب اون روی سنگها آرامش

خاصی به انسان میداد  نور آفتاب به زحمت از لای درختا به

زمین میرسید گفتیم کمی استراحت کنیم و دوباره حرکت کنیم

ولی خوابمون برد وقتی بیدار شدیم نزدیک غروب افتاب بود

خیلی نگران و با سرعت حرکت کردیم تا بتونیم این یکی

دوساعت خواب رو جبران کنیم با تاریک شدن هوا مهناز گفت

:" دیگه چیزی نمونده نیم ساعت دیگه میرسیم "  ولی صدای

گرگا کمی نگرانمون کرده بود حس میکردم چند تا از اونا

دنبالمونن سرعتمون رو بیشتر کردیم از وسایلی که مهناز به

همراه اورده بود یه شعله اتیش درست کردیم و من بدست گرفتم

هر لحظه به ده نزدیک میشدیم و هر لحظه که میگذشت حضور

گرگهارو بیشتر حس میکردیم دیگه تقریبا ده معلوم شده بود که

گرگی از میان بوته ها جلوی ما پرید اتیش رو به سمتش گرفتم

و متوجه شدم اونها دوتا هستن ...

نوشته شده در تاریخ سه شنبه 19 مرداد 1389    | توسط: مرتضی حیدری    | طبقه بندی: داستان عشق من مهناز،     | نظرات()