حکایت

آورده اند که نوشین روان عادل در شکارگاهی صید کباب کرد و نمک نبود . غلامی

به روستا رفت تا نمک آرد . نوشین روان گفت : نمک به قیمت(اصلی خود) بستان تا

 رسمی نشود(عادت نشود) وده خراب نگردد . گفتند ازین قدر چه خلل آید؟ گفت :

بنیاد ظلم در جهان اول اندکی بوده

است هرکه آمد بر او مزیدی کرده تا بدین غایت(تا به این حد) رسیده.

اگر ز باغ رعیت ملك خورد سیبى

برآورند غلامان او درخت از بیخ

به پنج بیضه که سلطان ستم روا دارد

زنند لشكریانش هزار مرغ به سیخ

* * * *

نوشته شده در تاریخ شنبه 23 مرداد 1389    | توسط: مصطفی زربافی    | طبقه بندی: داستانهای بوستان و گلستان،     | نظرات شما()