حکایت

 

یكى از حكما پسر را نهی همی کرد از بسیار خوردن که سیری مردم را رنجور کند .

گفت : ای پدر ، گرسنگی خلق را بکشد . نشنیده ای که ظر یفان گفته اند : بسیری

مردن به که گرسنگی بردن . گفت : اندازه نگهدار ،کلوا واشربو و لا تسرفوا

نه چندان بخور کز دهانت برآید

نه چندان که از ضعف ، جانت برآید

با آنكه در وجود، طعام است عیش نفس

رنج آورد طعام که بیش از قدر بود

گر گلشكر خورى به تكلف ، زیان کند

ور نان خشك دیر خورى گلشكر بود

رنجوری را گفتند : دلت چه می خواهد ؟ گفت : آنکه دلم چیزی نخواهد .

معده چو کج گشت و شكم درد خاست

سود ندارد همه اسباب راست

* * * *

((برگرفته از کتاب گلستان سعدی))

نوشته شده در تاریخ سه شنبه 22 تیر 1389    | توسط: مصطفی زربافی    | طبقه بندی: داستانهای بوستان و گلستان،     | نظرات شما()