" این هم مطالبی در باره  حضرت ابراهیم (ع)

به زودی داستان های این پیامبر رو برای شما قرار خواهم داد. "

 

حضرت ابراهیم

 محل ولادت ایشان را « كورثاربا »

ازمحال كوفه می دانند، مادر ایشان با مادرحضرت

لوط خواهر بودند

(یكی ساره و دیگری ورقه ) و دختران لاحج بودند .

ازحضرت امام صادق روایت می كنند كه آذر

پدر ابراهیم منجم نمرود و پسر كنعان بود، به نمرود

گفت: من در حساب نجوم می بینم كه دراین زمان

مردی بهم رسد و این دین را نسخ كند...

این دین را نسخ كند ومردم را به

دین دیگر بخواند . نمرود پرسید دركدام بلاد؟ او

پاسخ گفت : دراین بلاد یعنی كورثاریاكه دهی از

دههای كوفه بود . فرعون پرسید آیا آن مرد به

دنیا آمده است، گفت : نه نمرود گفت : پس باید میان

مردان و زنان جدایی افكنیم و ازتولد نوزادان

جلوگیری بعمل آوریم . به خواست خدا ابراهیم دور از

شم مأموران بدنیا آمد او را پس از تولد در غاری

پنهان داشتند و در غار را با سنگ محكم كردند

و مادر ایشان هر روز برای شیردادن او می رفت .

ازطرفی خداوند درانگشت وی شیر قرار داده بود كه

از آن شیر می مكید . یكی از روزها كه ابراهیم بزرگ

شده بود وقتی مادر به دیدار او می رفت،وقت بازگشت

دامن مادر گرفت كه : ای مادر ! مرا با خود ببر،

مادر علت راگفت پس چون ابراهیم نوجوان شد و از

غار بیرون آمد، خواست خدای خود را پیدا كند،

هنگام غروب ستاره زهره را دید، گفت : این خدای

من است، چون زهره فرورفت، گفت : خدای من نباید

از بین برود ومن افول كنندگان را دوست نمی دارم و

چون ماه ازمشرق خویش طلوع نمود ابراهیم گفت : پس

این باید خدا باشد، چون صبح شد، ماه هم ازآسمان

محو شد، ابراهیم گفت : اگر خداوند هدایتم نكند من

ازگمراهان خواهم بود، سپس خورشید درخشان را دید

گفت: پس این خدای من است، این بزرگتر است پس

هنگام غروب خورشید هم در مغرب فرو رفت، ابراهیم

به قوم خودگفت : من ازآنچه شما پرستش می كنید

بیزارم ومن روی خود رابه سوی خد ایی می دارم كه

آفریننده آسمان هاوزمین است واینها كه شمامی پرستید شرك است ومن فقط خدای یگانه را كرنش می کنم  .

 آزر  وقتی ابراهیم را دید، مادرش را خطاب

زد: این كیست كه در سرزمین نمرود زنده مانده است؟

مادرش گفت : فرزند توست و …. آزر با ترس مادر را

مورد عتاب قرار داد كه جواب نمرود را چگونه

بگوید! مادر ابراهیم گفت : نگران آن نباش، خودم

پاسخ می گویم... **ادامه دارد..**

 

- برگرفته از کتاب داستان پیامبران -

نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 28 مرداد 1389    | توسط: مصطفی زربافی    | طبقه بندی: داستان های مذهبی،     | نظرات شما()