نقشه شكستن بت ها

 

ابراهیم كه بت پرستی را خیلی ناگوار می داشت و

جهالت قوم خود را درآن می دید، آنهارا از این كار بازمی داشت و با دلائل مختلف آنهارا به یگانه

 پرستی وا می داشت ولی آنهاهمچنان به آئین خویش باقی بودند و اعتقاد داشتند كه باید پیرو

 اجداد خویش باشند. ابراهیم برای آنها نقشه ای كشید وآن اینكه ،روز عیدی كه همه برای جشن ...

ادامه مطلب

ابراهیم كه بت پرستی را خیلی ناگوار می داشت و

جهالت قوم خود را درآن می دید، آنهارا از این كار بازمی داشت و با دلائل مختلف آنهارا به یگانه

 پرستی وا می داشت ولی آنهاهمچنان به آئین خویش باقی بودند و اعتقاد داشتند كه باید پیرو

 اجداد خویش باشند. ابراهیم برای آنها نقشه ای كشید وآن اینكه ،روز عیدی كه همه برای جشن

 به صحرا رفتند ، ابراهیم باآنها نرفت ،آنها دلیل پرسیدند ،نگاه به آسمان كرد و گفت :  گویا من

 امروز مریض

باشم 1 و بعداز آنكه جملگی پشت كردند، سراغ بت های

آنها رفت وغذا جلوی آنها گرفت و گفت : چرا  نمی

خورید؟ وآنها رایكی پس از دیگری شكست ،آنگاه تبر خود را روی دوش بت بزرگ نهاد. آنها چون

 برگشتند جهت تعظیم به بتخانه آمدند بامنظره ای عجیب روبرو شدند ،آنگاه یكی گفت : كسی

  كه او را ابراهیم گویند، از اینها به بدی یاد می كرد،

(شاید كار او باشد ) او را خواستند و مردم را حاضر

كردند و ابراهیم را مورد سؤال قرار دادند، آیا

تو اینكار را با بت های ما كردی ای ابراهیم؟

گفت: چرا از آن بزرگ شان نمی پرسید كه تبر دارد،

لابد او این چنین نمود، آنوقت به خود آمدند و

 

گفتند: عجب ستمی به خود روا می دارید ! سرهای

خویش را به پائین آوردند با خود گفتند : براستی می

دانی كه آنهاسخن نمیگویند ! باوجود این باز

نمرود دستور داد تا ابراهیم را به آتش بكشند، پس

ابراهیم را درحالیكه در میان آتشی كه اطراف آن

را دیوار كشیده بودند، انداختند، نمرود هم برای

خود درمكانی مترفع، جایگاه ساخت و خواست تا نظاره گر

عذاب ابراهیم باشد . ابراهیم تمام توكل و توسل

خود را به خدا كرد : می گویند اینچنین خدا را

یا الله یا واحد یا احد یا صمد یا من لم »: خواند

یلد ولم یولد و لم یكن له كفواً احد نجّنی من النّار  برحمتك>>

 

و دراین حال كه ابراهیم در میان هوا از 

منجنیق جدا شد گویند كه جبرئیل او را خطاب كرد :

آیا تورا به سوی من حاجتی هست؟ ابراهیم فرمود :

اما به سوی تو نه، بلكه از پروردگار عالمیان چرا .

 پس انگشتری به اوداد

پس درحالی

 وارد آتش شد كه از سوی حق تعالی خطاب آمد

یعنی سرد و مایه سلامت « برداً وسلاماً علی ابراهیم

برای ابراهیم باش و اینچنین آتش گلستان شد و

جبرئیل آمد وبا حضرت درمیان آتش مشغول صحبت شد .

 نمرود كه این حال ابرهیم را دید گفت

«.  كسی كه خدایی بگیرد مثل خدای ابراهیم بگیرد

 

و نمرود باز دست از محاجه با ابراهیم برنداشت،

روزی از او پرسید خدای تو كیست؟ فرمود او كه

زنده می گرداند و می میراند، گفت : من نیز اینچنین

كنم وامر كرد دونفر را كه واجب القتل بودند یكی

راكشتند و دیگری را رها كرد . ابرهیم فرمود :

پروردگار من آنست كه خورشید را از مشرق درآورد

تو اگر قدرت داری آنرا از مغرب بیرون آر،

دراینحال نمرود مبهوت شد و از پاسخ درمانده ماند

و با وجود قدرتی كه درابراهیم ملاحظه كرد و دانست

كه او ازبهره های عظیم ایمان ونصرت پروردگار

برخوردار است ولی باز، جهت حفظ اریكه قدرت خویش

و برای اینكه مردم دور ایشان جمع نشوند، دستور

داد ابراهیم را از بلاد او بیرون كنند ونگذاشت كه

گله ها و مال های خود را با خودببرد، ابراهیم

مخاصمه به نزد قاضی برد و اموالش رابه اودادند .

و به سمت شامات عازم شد.

نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 10 شهریور 1389    | توسط: مصطفی زربافی    | طبقه بندی: داستان های مذهبی،     | نظرات شما()