حکایت

درویشی را شنیدم که به غاری در نشسته بود و در به روی از جهانیان بسته و ملوک

و اغنیا را درچشم همت او شوکت و هیبت نمانده .

هر که بر خود در سوال گشود

تا بمیرد نیازمند بود

آز بگذار و پادشاهى کن...

حکایت

درویشی را شنیدم که به غاری در نشسته بود و در به روی از جهانیان بسته و ملوک

و اغنیا را درچشم همت او شوکت و هیبت نمانده .

هر که برخود در سوال گشود

تا بمیرد نیازمند بود

آز بگذار و پادشاهى آن

گردن بى طمع بلند بود

یکی از ملوک آن طرف اشارت کرد که توقع به کرم اخلاق مردان چنین است که به

نمک با ما موافقت کنند . شیخ رضا داد . بحکم آنکه اجابت دعوت سنت است . دیگر

روز ملک بعذر قدمش رفت . عابد از جای برجست و در کنارش قرار گرفت و تلطف کرد و

ثنا گفت . چو غایب شد یکی ازاصحاب پرسید شیخ را که چندین ملاطفت امروز با

پادشه که تو کردی خلاف عادت بود و دیگر ندیدیم . گفت : نشنیده ای که گفته اند :

هر که را بر سماط بنشستى

واجب آمد به خدمتش برخاست

گوش تواند آه همه عمر وى

نشنود آواز دف و چنگ و نى

دیده شكیبد ز تماشاى باغ

بى گل و نسرین به سر آرد دماغ

ور نبود بالش آگنده پر

خواب توان آرد خزف زیر سر

ور نبود دلبر همخوابه پیش

دست توان کرد در آغوش خویش

وین شكم بى هنر پیچ پیچ

صبر ندارد که بسازد به هیچ

* * * *

((برگرفته از کتاب گلستان سعدی))

نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 24 تیر 1389    | توسط: مصطفی زربافی    | طبقه بندی: داستانهای بوستان و گلستان،     | نظرات شما()