حکایت

درویشی مستجاب الدعوه در بغداد پدید آمد(به بغداد آمد) . حجاج یوسف را خبر کردند

، بخواندش وگفت : دعای خیری بر من کن . گفت : خدایا جانش بستان . گفت : از بهر

خدای این

چه دعاست ؟

 گفت : این دعای خیرست تو را و جمله مسلمانان را.

اى زبردست زیر دست آزار

گرم تا کى بماند این بازار؟

به چه کار آیدت جهاندارى

مردنت به که مردم آزارى

* * * *

- برگرفته از کتاب گلستان سعدی -

<< ناگفته نماند که حجاج یکی از ستمگر ترین حکام زمان امویان بوده است

حجاج در مجلسی برخی از فضائل خود را چنین برشمرد:

 
«در مجالس ما هیچگاه از
عثمان بدگویی نشده است. هفتاد

نفر از بستگان ما در جنگ صفین

به نفع معاویه کشته شدند؛ از طائفه ما هیچکس با زنی

که دوستدار علی باشد، ازدواج نکرده

است؛ زنان ما نذر کردند اگر حسین کشته شود ده شتر

بکشند؛ هر کس از خاندان ما نام علی

را بشنود به او و حسن و حسین و مادرشان نیز بد

می‌گوید.»

حجاج 120 هزار را در بیرون از میدان جنگ قتل عام

کرد. در زندان‌های مختلطش 50 هزار مرد و 30

 هزار زن بودند که 16 هزار نفر آنان برهنه بودند.

زندان‌های حجاج سقفی برای جلوگیری از

آفتاب تابستان و سرما و باران زمستان نداشت. خوراک

زندانیان نانی بود از جو که با خاکستر و

نمک مخلوط بود و پس از مدت کوتاهی، هر زندانی که از آن

می‌خورد رنگ چهره‌اش سیاه

می‌شد.  خلاصه خ...ی...ل...ی(خیلی) پلید بود!>>

نوشته شده در تاریخ یکشنبه 14 شهریور 1389    | توسط: مصطفی زربافی    | طبقه بندی: داستان های مذهبی، داستانهای بوستان و گلستان،     | نظرات شما()