حکایت

مردم آزاری را حکایت کنند که سنگی بر سر صالحی زد . درویش را مجال(فرصت)

انتقام نبود.

سنگ را نگاه همی داشت تا زمانی که ملک(فرمانروا) را بر آن لشکری(مرم

آزار) خشم آمد و {او را} درچاه کرد .

درویش اندر آمد و سنگ در سرش کوفت . گفتا: تو کیستی و مرا این سنگ چرا زدی؟

گفت : من فلانم و این همان سنگ است که در فلان تاریخ بر سر من زدی . گفت :

چندین روزگار(در این مدت) کجا بودی؟ گفت : از جاهت اندیشه همی کردم، اکنون که

در چاهت دیدم فرصت غنیمت دانستم.

ناسزایى را که بینى بخت یار(خوش شانس)

عاقلان تسلیم آردند اختیار

چون ندارى ناخن درنده تیز (قدرت برای مبارزه نداری)

با ددان آن به ، که کم گیرى ستیز

هر که با پولاد بازو، پنجه کرد (ستیز کرد)

ساعد مسكین خود را رنجه کرد

باش تا دستش ببندد روزگار

پس به کام دوستان مغزش برآر

* * * *

- برگرفته از کتاب گلستان سعدی -

نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 15 اردیبهشت 1390    | توسط: مصطفی زربافی    | طبقه بندی: داستانهای بوستان و گلستان،     | نظرات شما()